تبلیغات
هذیانهای شاعرانه من - حاجی فیروز زندگی یک راز است....زندگی یک رویاست....زندگی خواب خوشی در سفر فاصله هاست
جمعه 23 اسفند 1387

حاجی فیروز

   نوشته شده توسط: احمد رضا قنبری    

 از بچگی دوستش داشتم . هر وقت می اومد همه رو خوشحال میکرد . هر وقت قرار بود بیاد توی دلم قند آب میشد . توی دنیای قشنگ بچگی اونو سمبل شادیها و خوشیهام میدونستم . هر وقت میشنیدم که می خواد بیاد بدو بدو میرفتم سر گنجه و لباس نوهامو از توی بقچه ابریشمی ونخ نما شده عروسی مادرم بیرون می آوردم و با احتیاط اونا رو می پوشدم ، موهامو شونه میکردم و جلو آینه قدی کهنه اتاق مشغول ور انداز کردن شاهزاده کوچولوی توی آینه میشدم . آخه به قول خودش فقط سالی یه بار می اومد .

هر وقت صداشو از توی کوچه می شنیدم از جا کنده میشدم و به سرعت باد خودمو به کوچه میرسوندم و با دیدنش نیشم تا پشت گوشم باز میشد . صورتش سیاه بود ولی دلش سفید سفید . با اون کلاه و کفش و لباس سر تا پا قرمز و لبخندی که همیشه به لب داشت قیافه اش واقعآ دوست داشتنی بود . توی دست راستش یه دایره زنگی داشت که اونو با ریتم خاصی به کف دست چپش می کوبید و با صدای خش داری که از ته حنجره اش بیرون می اومد، با لحن شادی می خوند :

" حااااااااااجی فیروزم     سااااااااااااالی یه روزم     

                   حاااااااااااااجی فیروزم       ساااااااااااااالی یه روزم "

من هم همراه اون دستامو به هم میکوبیدم و با ریتم آوازش کودکانه سرمو به چپ و راست حرکت میدادم و همراهش می خندیدم .

نمی دونم اونو بخاطر شیرین زبونیاش دوست داشتم یا بخاطر اون اسکناسهای خشک و تا نخورده ای که موسم اومدنش ، بابا از لای قرآن بیرون می آورد و سر سفره هفت سین به ما عیدی میداد ؛ شاید هم بخاطر آجیل و شیرینی و تخم مرغ رنگی... انگار تا اون نمی اومد عید هم نمیشد !

هنوز هم بعد از این همه سال اون میاد . با همون کفش و کلاه و لباس عجق وجق و همون قیافه خنده دار و مهربون همیشگی . میاد و بازم دایره زنگی  رو به کف دستش میکوبه و با همون لحن شاد و مهربون همیشگی میخونه :

 "  ابراب خودم سامولی علیکم                 ابراب خودم سرتو بالا کن... "

من هم سرمو بالا میکنم و یه نگاهی بهش میندازم . اون ادامه میده :

"  ابراب خودم بزبز قندی       ابراب خودم چرا نمی خندی ؟! "

وهمه میخندند، من هم میخندم و اگه حرص دنیا گلومو نگرفته باشه دستی به جیب میبرم و اسکناسی به اون میدم . آخه طبق تعریفی که از هنر توی ذهنمه اون هم یه هنرمنده .

به یاد آهنگی میافتم که چند سال قبل یکی از خوانندگان وطنی خونده بود :

 " به زمین خوردن دلقک        

              یا درآوردن شکلک

                      واسه اینه که تو بخندی  

                                 مث رسم شاه و تلخک ... "

من هم با اینکه میدونم که این بازیها و اداها

" واسه نونه           واسه نونه            تا به کارش تو بخندی

که اگه اینو بدونی          تو به دلقک نمیخندی      تو به دلقک نمیخندی ... "

ولی باز هم به کارش و اداهاش میخندم .

دوست دارم مثل بچگی ها اونجا وایستم و همراه آواز خوندنش دست بزنم و شادی کنم وکودکانه سرمو به چپ و راست حرکت بدم .  ولی بخاطر اینکه ادای آدمای متشخص رو درآورده باشم پای معرکه اون نمیشینم و آروم از کنارش رد میشم؛  و در حالی که دارم از اون دور میشم هنوز  صداشو از پشت سرم میشنوم که با همون صدای خش دار و لحن شاد و مضحک همیشگی میخونه :

 "حاااااااااااجی فیروزم       ساااااااااااالی یه روزم

       حاااااااااااااجی فیروزم        ساااااااااااالی یه روزم"