تبلیغات
هذیانهای شاعرانه من - آسمون پنبه ریزونه زندگی یک راز است....زندگی یک رویاست....زندگی خواب خوشی در سفر فاصله هاست
چهارشنبه 30 بهمن 1387

آسمون پنبه ریزونه

   نوشته شده توسط: احمد رضا قنبری    

چه برف قشنگی داره از آسمون میباره ! انگار خدا همه فرشته های پنبه زن رو صدا كرده و بهشون دستور داده كه پنبه ابرا رو بزنن و واسه زمین یه لحاف سفید بدوزن . چقدر این پنبه ریزون قشنگه ! چه كیفی داره تو این هوای برفی ، توی اتاق گرم ، كنار پنجره بنشینی و در حالی كه داری یه لیوان شیر گرم نوش جان میكنی ، بارش برفو تماشا كنی !"

اینا حرفای اون دختر بچه بی سر پناهیه كه توی این هوای سرد و سنگ تركون، یه جایی توی این شهر بی احساس ، زیر یه پل ، از شب تا صبح دستای از سرما سیاه شده اش رو به هم میماله و بینشون با نفس نه چندان گرمش هاااااا میكنه و از سرما میلرزه ، در حالی كه زیر اندازش یه بریده كارتن مقواییه و رو اندازش چند تكه گونی پاره پاره . و هیچ وقت هم از خدا گله نمیكنه !

خدایا ! من میخوام به جای اون دختر بچه معصوم خیابون خواب از تو گله كنم .

آیا این حقه كه توی این هوای برفی و سرد ، اون فرشته كوچولوی نحیف یه چاردیواری گرم واسه زندگی نداشته باشه و هزاران مرفه بی درد ، یه جایی اون طرف تر از اون ، توی خونه های مجللشون شون ، توی استخر آب گرم وسونا و جكوزی و هزار كوفت و زهر مار دیگه... بدنهای پلیدشونو بشورن و صورتهای از خوشی گل انداخته شونو سفید و سفید تر كنن ، تا شاید سیاهیهای قلبشون پدیدار نشه .

ولی افسوس كه اون استخرهای آب گرم هم نمیتونه یخ قلبای اونا رو آب كنه .

خدایا ! پس مهربونیت كجا رفته ؟!

آیا نمی شد یك هزارم اون چیزایی رو كه به اون آدمای مرفه تن سپید و دل سیاه عطا كردی ، به اون بچه های بی سرپناه تن سیاه و دل سپید میدادی ؟ آیا نمیشد ...؟

خدایا ! پس لطف و محبتت كجا رفته ...؟

گوش كن !

گوش كن ! …

باز داره صدای اون دختر كوچولوی معصوم میآد :

چه برف قشنگی داره از آسمون میباره !.... چقدر این پنبه ریزون قشنگه... !"