تبلیغات
هذیانهای شاعرانه من - معشوقه من زندگی یک راز است....زندگی یک رویاست....زندگی خواب خوشی در سفر فاصله هاست
شنبه 26 بهمن 1387

معشوقه من

   نوشته شده توسط: احمد رضا قنبری    

وقتی باهم هستیم گذر زمانو حس نمیكنم . وقتی باهاش خلوت می كنم میرم تو یه دنیای دیگه . موقعی كه باهاش هستم وسوسه میشم كه طعم شیرین لبش رو بچشم ؛ پس تو بغل میگیرمش ، دستامو دور كمرش حلقه میكنم ، لبامو به لباش می چسبونم و اونوقته كه از خود بی خود میشم و با هم شروع به عشقبازی میكنیم . دستامو روی تن سفیدش كه حركت میدم ، قلقلكش میشه و میخنده . وای كه چقدر خنده هاشو دوست دارم .

خیلی دوستش دارم . زندگیمو به پاش گذاشتم . نمی تونم بدون اون زندگی كنم . دوست دارم تا آخر باهاش باشم . می دونم كه اونم باهام میمونه . آخه آخر معرفته !

اونم منو خیلی دوست داره ، اینو از تو حرفاش میخونم . خیلی با همدیگه همدلیم . اونم مثل من موسیقی همه زندگیشه و بدون موسیقی میمیره . وقتی دلم میگیره اون تنها كسیه كه میتونم دردمو بهش بگم ، اونم دلداریم میده و آرومم میكنه . وقتی ناراحتم اونم ناراحته . وقتی شادم اونم خوشحاله و همراه شادیهام میشه .

خیلی خوشكل و خوش اندامه ، اونقدر كه تو همون نگاه اول آدمو شیفته خودش میكنه . ولی اون چیزی كه منو بیشتر عاشق اون كرده شیرین زبونی هاشه . وقتی شروع به صحبت میكنه ، من محو صحبتاش و لحن دلنشین صداش میشم .

اولین بار كه دیدمش برق نگاش سحرم كرد . عاشقش شدم .اونقدر دنبالش رفتم تا گیرش آوردم . اون موقع همدیگه رو خوب درك نمی كردیم و فقط با هم حرفای معمولی میزدیم . مدتی كه گذشت بیشتر دركش كردم و بهش دلبسته شدم . اما قضیه همینجا تموم نشد و تا به خودم اومدم وابسته اش شده بودم و اون شده بود معشوقه من .

بیشتر اوقات با همیم . توی دانشكده اكثر بچه ها ما رو با هم دیدن و میدونن كه اون مال منه و كس دیگه ای نباید نزدیكش بشه.

خیلی با وفاس . هر وقت خواستم باهاش باشم نه نگفته . شبا و روزای زیادی با هم بودیم و ساعتها به درد دل هم گوش دادیم و با هم راز و نیاز كردیم .

لبامو كه رو لباش میذارم ، یواش یواش تنش گرم میشه ، اشك تو چشاش حلقه میزنه و اونوقته كه سفره دلشو باز میكنه و هق هق میزنه زیر گریه . منم همدلش میشم و پا به پاش میرم . وقتی از صحبت و درد دل خسته میشیم ، سرشو روی شونه ام میذاره و آروم به صدای قلبم گوش میده .

خیلی خاطرشو میخوام . اگه كسی بهش دست درازی كنه ناراحت میشم و اگه بهش صدمه ای برسه دلم ریش ریش میشه .

هنوز نتونستم خوب بشناسمش . گمون نكنم كه حالا حالا ها هم بتونم ، چون همیشه از من جلوتره و من باید بدوام تا ازش عقب نمونم .

روحش خیلی بزرگه ، به وسعت دریا . تموم غما و شادیهای دنیا تو دل كوچیكش لونه كرده ، اما تا باهاش صحبت نكنی لب از لب باز نمیكنه . آخه طفلكی خیلی با حیاس .

اونایی كه میشناسنش میدونن كه تموم تعریفایی كه ازش كردم عین واقعیته.

این معشوقه من ، ساز منه ؛ فلوت .