تبلیغات
هذیانهای شاعرانه من - شاگرد اول کلاس زندگی یک راز است....زندگی یک رویاست....زندگی خواب خوشی در سفر فاصله هاست
سه شنبه 16 تیر 1388

شاگرد اول کلاس

   نوشته شده توسط: احمد رضا قنبری    

   اون روز هم مثل هر روز دیر به مدرسه رسید. خسته و خاک آلود . تو چارچوب در کلاس ایستاد و انگشت سبابه دست راستشو به آرومی بالا گرفت و با نگاه ترسون و صدای لرزونی گفت : " آقا اجازه !"

   آقا معلم سرشو از روی کتاب بلند کرد و از پشت عینک ته استکانیش نگاه غضب آلودی به اون کرد و گفت: " تو آدم بشو نیستی...؟ "

      بعد هم با عصبانیت ادامه داد: " آخه تو چیکار میکنی که هر روز مث گدای کتک خورده میای سر کلاس ؟ "

   کلاس از این حرف آقا معلم یه دفعه مثل یه بمب ترکید و صدای خنده بچه ها مدرسه رو پر کرد.

   آقا معلم عصبانیتش بیشتر شد و صداشو بالاتر برد و رو به بچه ها فریاد زد: " خفه شین! شماها از اون بدترین! اون اگه بی نظمه حد اقل درسشو خوب میخونه. شما چی خاک بر سرا...!"

   کلاس ساکت شد و چند نفری هنوز داشتن یواشکی می خندیدن. آقا معلم دوباره سرشو به سمت در کلاس چرخوند و گفت: " برو دفتر پیش آقای ناظم وبگو آقا معلم گفته تا باباتو نیاری مدرسه دیگه نمیتونی بیای سر کلاس!"

   این حرفو که شنید اشک تو چشای سیاهش حلقه زد و شروع کرد به التماس کردن: " آقا ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!  قول میدم دیگه دیر نیام! ببخشید آقا!  ببخشید، ببخشید...!"

   اما آقا معلم تصمیمشو گرفته بود و این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود!

   سرشو پایین انداخت و با بغضی که مثل یه بادکنک پر از هوا هر آن ممکن بود بترکه از کلاس رفت بیرونو در حالی که داشت طول راهرو مدرسه رو طی میکرد چند باری سرشو برگردوند و با چشمای از اشک خیس شده اش نگاه ملتمسانه ای به آقا معلم انداخت. شاید هنوز امیدوار بود که آقا معلم بهش بگه برگرد! ولی آقا معلم بدون توجه به اون داشت بچه ها رو ساکت میکرد.

   اون رفت و فردا نیومد... پس فردا هم نیومد... دیگه هیچوقت نیومد... .

   آقا معلم  تا چند روز  وقتی سر کلاس میومد همش تو کلاس سر میچرخوند تا اونو ببینه. موقع حضور و غیاب هم به اسم اون که میرسید چند بار اسمشو صدا میزد و وقتی جوابی شنیده نمیشد، در حالی که سرشو آروم به چپ و راست حرکت میداد، آهی میکشید و اسم نفر بعدی رو میخوند... .