زندگی
زندگی یک راز است
زندگی یک رویاست
زندگی خواب خوشی در سفر فاصله هاست
زندگی فاصله است
فاصله بین دو صبح
فاصله بین دو رویای لطیف
در سفر از این خواب
چشم را باید بست
و سبکبال گذر باید کرد
از میان در باغ
از کنار گل سرخ
از میان دل آن کودک رنجور و نحیف
که به فریاد بلند
دم به دم میگوید:
" آب را گل نکنید... آب را گل نکنید... "
در گذر از این خواب
حرفهامان که برانگیخته از اوهام است
هذیانی است سپید
آرزوهامان نیز
هذیانی خوش تر
که پر از وسوسه خواستن است
و در این وانفسا
هذیان گویی من
پر ز فریاد گلوخفته یک احساس است
که به غوغای درون
با هزاران امید
بی صدا میگوید:
" آب را گل نکنید... آب را گل نکنید..."
احمد رضا قنبری
دلنشین ترین موسیقی دنیا
دلنشین، زیبا و آرامش بخش بود . لحن صدایش سوزناك بود و غمی نهفته در خود داشت . بعدها كه با موسیقی آشنا شدم فهمیدم كه چه زیبا در گوشه شوشتری میخواند، بی مكتب و استاد! نوای لالایی مادرم هنگامی كه با صدای جیر جیر گهواره قدیمی در هم می آمیخت برایم دلنشین ترین موسیقی دنیا بود.
سی سال و اندی گذشت و چند روز قبل باز آن نوای دلنشین گوش جانم را نوازش داد و یك دنیا خاطره را برایم زنده كرد. مادرم برای دخترم لالایی میخواند...!
مادرم، سایه ات مستدام...!
میهن پرستی
غم نان
اعتقادی راسخ بر این نکته پیدا نموده ام که هنر را فقط باید برای هنر خواست و لا
غیر ؛ اگر هنر وسیله امرار معاشت شود زندگیت را به باد فنا داده ای و هنرت را به
تندباد زوال.
ختم کلام ...
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند ، و بر حسینی
می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد . . .
دکتر علی شریعتی
واگویه های بندگی
خدایا ! امشب از اون شباست ! از اون شبا كه دلم می خواد روحمو پرواز بدم ، از اون شبا كه دلم میخواد خالی بشم از زشتی ها و پلشتی هایی كه توی وجودم خونه كردن ، خلاص بشم از اون بندهایی كه پابند روحم شدن ؛ از اون چیزایی كه مانع میشن با تو بیشتر رفیق بشم . خدا جونم ! امشب از اون شباست كه فقط می خوام با تو حرف بزنم ، حرفای خودمونی ؛ فقط من و تو ، هیچ كس دیگه هم نباشه تا بتونم همه حرفام رو بهت بزنم و بگم كه چقدر شرمنده ات ام ؛ بگم كه نتونستم رفیق خوبی برات باشم ؛ بگم كه چقدر نا رفیقی كردم ؛ در حالی كه تو توی عالم رفاقت واسه من چیزی كم نذاشتی .
خدا جونم ! نمی دونم امشب با چه رویی باز پیش تو اومدم . آخه جسارت هم حدی داره ؛ چقدر بی چشم و رویی ؟! چقدر بی معرفتی ؟! بارها بهت قول دادم كه خوبیهات رو جبران كنم ، ولی نكردم؛ بارها با خودم عهد كردم كه دلم فقط جای تو باشه ، ولی كاروانسرای افراد و آرزوهای دیگه شد .
خدای مهربونم! من كه می دونم بدون تو هیچم ! من كه می دونم هر چی دارم از لطف و كرم تو بوده ! من كه می دونم محبتت رو هیچ وقت از من دریغ نكردی ! من كه می دونم منو هیچ وقت فراموش نمیكنی ، اگر چه من تو رو خیلی زود فراموش میكنم و فقط مواقع سختی و مشكلات بیاد تو می افتم .
چه عیبهایی از من رو پوشوندی تا پیش بنده هات خوار نشم ! چه خودستایی هایی پیش بنده هات كردم كه خودم هم می دونستم یه ادعای بی اساس بیشتر نیست و تو واقعیت رو پوشیده نگه داشتی ! چه تعریفایی خلق از من كردن كه لایقش نبودم و تو....
می دونم كه امشب سرت خیلی شلوغه . امشب خیلی ها مثل من با تو خلوت كردن و كبوتر سرگردون دلشون رو پرواز دادن تا شاید بتونه روی بوم خونه تو بشینه ؛ ولی ازت می خوام كه یه گوشه چشمی هم به این بنده حقیر درگاهت كنی . می خوام امشب منو هم تو جمع خوبای درگاهت راه بدی . تو جمع اونایی كه عهدشونو با تو نشكستن . تو جمع اونایی كه قول دادن با تو نا رفیقی نكنن . تو جمع با مرام ها .
میدونم امشب خطا كارها جلو خونه ات صف كشیدن .میدونم امشب خیلی دلا شكسته و خیلی اشكا جاری شده .میدونم امشب خیلی دلا سوی تو روونه شده و خیلی حاجتها رو پیش تو آوردن .
خدای خوبم! امشب میخوام یه بار دیگه بهت قول بدم كه آدم خوبی بشم . نمی گم كه دیگه خطا نمیكنم ، ولی سعی میكنم بنده خوبی برات باشم . اگر چه می دونم كه اگه صد بار دیگه هم خطا كنم و توبه بشكنم باز تو منو میبخشی . راستش میخوام از این مهربونی تو سوء استفاده كنم . دوست دارم هی خطا كنم و هی تو ببخشی تا مدام اطمینان پیدا كنم كه منو فراموش نكردی !
خدا جونم ! میدونم كه هنوز به من لطف داری و هنوز منو از درگاهت بندگیت طرد نكردی ؛ اگه اینطور بود من الان مثل شبای دیگه و مثل خیلی آدمای دیگه توی رختخواب گرم خوابیده بودم . همین كه امشب این فرصتو به من دادی كه تو این ساعت از شب بتونم باهات خلوت كنم و درد دلامو بهت بگم برام بزرگترین افتخاره .
امشب چه حال خوبی دارم! توی این هوای سرد ، در حالی كه بالای سرم یه آسمون پرستاره ست ، با كسی خلوت كردم كه آخر رفاقته ، آخر معرفت ، آخر مرام ، آخر مهربونی ، آخر بخشش...
چه لحظه های خوبی دارم امشب ! كاش این لحظات تا ابد ادامه داشت...!
دوستان عزیز لطفآ در مورد این متن نظر ندید
شاگرد اول کلاس
اون روز هم مثل هر روز دیر به مدرسه رسید. خسته و خاک آلود . تو چارچوب در کلاس ایستاد و انگشت سبابه دست راستشو به آرومی بالا گرفت و با نگاه ترسون و صدای لرزونی گفت : " آقا اجازه !"
آقا معلم سرشو از روی کتاب بلند کرد و از پشت عینک ته استکانیش نگاه غضب آلودی به اون کرد و گفت: " تو آدم بشو نیستی...؟ "
بعد هم با عصبانیت ادامه داد: " آخه تو چیکار میکنی که هر روز مث گدای کتک خورده میای سر کلاس ؟ "
کلاس از این حرف آقا معلم یه دفعه مثل یه بمب ترکید و صدای خنده بچه ها مدرسه رو پر کرد.
آقا معلم عصبانیتش بیشتر شد و صداشو بالاتر برد و رو به بچه ها فریاد زد: " خفه شین! شماها از اون بدترین! اون اگه بی نظمه حد اقل درسشو خوب میخونه. شما چی خاک بر سرا...!"
کلاس ساکت شد و چند نفری هنوز داشتن یواشکی می خندیدن. آقا معلم دوباره سرشو به سمت در کلاس چرخوند و گفت: " برو دفتر پیش آقای ناظم وبگو آقا معلم گفته تا باباتو نیاری مدرسه دیگه نمیتونی بیای سر کلاس!"
این حرفو که شنید اشک تو چشای سیاهش حلقه زد و شروع کرد به التماس کردن: " آقا ببخشید! دیگه تکرار نمیشه! قول میدم دیگه دیر نیام! ببخشید آقا! ببخشید، ببخشید...!"
اما آقا معلم تصمیمشو گرفته بود و این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود!
سرشو پایین انداخت و با بغضی که مثل یه بادکنک پر از هوا هر آن ممکن بود بترکه از کلاس رفت بیرونو در حالی که داشت طول راهرو مدرسه رو طی میکرد چند باری سرشو برگردوند و با چشمای از اشک خیس شده اش نگاه ملتمسانه ای به آقا معلم انداخت. شاید هنوز امیدوار بود که آقا معلم بهش بگه برگرد! ولی آقا معلم بدون توجه به اون داشت بچه ها رو ساکت میکرد.
اون رفت و فردا نیومد... پس فردا هم نیومد... دیگه هیچوقت نیومد... .
آقا معلم تا چند روز وقتی سر کلاس میومد همش تو کلاس سر میچرخوند تا اونو ببینه. موقع حضور و غیاب هم به اسم اون که میرسید چند بار اسمشو صدا میزد و وقتی جوابی شنیده نمیشد، در حالی که سرشو آروم به چپ و راست حرکت میداد، آهی میکشید و اسم نفر بعدی رو میخوند... .
ستاره چینی
التماس دستانم را باور کن
دستانی را که هر شامگاه
برای چیدن ستاره ای
به باغ آسمان دراز کرده ام
و سپیده دمان
با یک بغل ستاره
از کوچه باغ نقره ای شب
باز گشته ام
تا آنها را
به زلال بی انتهای دیدگانت
هدیه کنم
و بیاویزم
به گیسوان همچون شب تو
ناگفته های دیروز
ای مهربانتر از نفس سبز جویبار
ای آشناتر از غم شیرین انتظار
ای بانگ صبح در دل شب خسته زمین
ای در خزان سرد وجودم
زیباترین بهار
من از نهایت دل پر احتیاج خویش
از انتهای سادگی کودکانه ام
از اوج اشتیاق
با قلب شک گرفته تو حرف میزنم
از آنچه بر زبان نتوان راند
از آنچه در سخن نتوان گفت
نا گفته های من
در آن اتاق مبهم دیروز
در آن فضای ساکت و سنگین
کز انعکاس مهر دو احساس
پر نغمه گشته بود
حرف من از رعایت عشق است
عشقی که از ورای وجودم
از روح شب گرفته تراوید
در تنگنای خامش احساس
با شعرهای ساده ام آمیخت
باید تفکری دگر آورد
باید دوباره دید
باید به این سئوال جوابی دوباره داد:
آیا اسیر عشق زمینی شدن سزاست؟
یا از برای خلق
قلبی به پیش آینه بردن،
چرا خطاست؟
باید تفکری دگر آورد
باید دوباره دید
این راز سر به مهر
باید دوباره خواند :
هر عشق پاک
جلوه ای از لطف لایزال
کز امتداد عشق الهی
بر قلبهای غمزده تابید
تا با زلال آبی احساس
براین فناکده موحش دنیا
باران مهر ببارد
باید تفکری دگر آورد
باید دوباره دید
باید دوباره خواند
باید رها شد از این وهم...
ای دست پر سخاوت احساس
در بذل مهر بر تن یخ بسته وجود
اینک تو خود بگو:
عاشق شدن خطاست؟!
پیشکش
حاجی فیروز
از بچگی دوستش داشتم . هر وقت می اومد همه رو خوشحال میکرد . هر وقت قرار بود بیاد توی دلم قند آب میشد . توی دنیای قشنگ بچگی اونو سمبل شادیها و خوشیهام میدونستم . هر وقت میشنیدم که می خواد بیاد بدو بدو میرفتم سر گنجه و لباس نوهامو از توی بقچه ابریشمی ونخ نما شده عروسی مادرم بیرون می آوردم و با احتیاط اونا رو می پوشدم ، موهامو شونه میکردم و جلو آینه قدی کهنه اتاق مشغول ور انداز کردن شاهزاده کوچولوی توی آینه میشدم . آخه به قول خودش فقط سالی یه بار می اومد .
هر وقت صداشو از توی کوچه می شنیدم از جا کنده میشدم و به سرعت باد خودمو به کوچه میرسوندم و با دیدنش نیشم تا پشت گوشم باز میشد . صورتش سیاه بود ولی دلش سفید سفید . با اون کلاه و کفش و لباس سر تا پا قرمز و لبخندی که همیشه به لب داشت قیافه اش واقعآ دوست داشتنی بود . توی دست راستش یه دایره زنگی داشت که اونو با ریتم خاصی به کف دست چپش می کوبید و با صدای خش داری که از ته حنجره اش بیرون می اومد، با لحن شادی می خوند :
" حااااااااااجی فیروزم سااااااااااااالی یه روزم
حاااااااااااااجی فیروزم ساااااااااااااالی یه روزم "
من هم همراه اون دستامو به هم میکوبیدم و با ریتم آوازش کودکانه سرمو به چپ و راست حرکت میدادم و همراهش می خندیدم .
نمی دونم اونو بخاطر شیرین زبونیاش دوست داشتم یا بخاطر اون اسکناسهای خشک و تا نخورده ای که موسم اومدنش ، بابا از لای قرآن بیرون می آورد و سر سفره هفت سین به ما عیدی میداد ؛ شاید هم بخاطر آجیل و شیرینی و تخم مرغ رنگی... انگار تا اون نمی اومد عید هم نمیشد !
هنوز هم بعد از این همه سال اون میاد . با همون کفش و کلاه و لباس عجق وجق و همون قیافه خنده دار و مهربون همیشگی . میاد و بازم دایره زنگی رو به کف دستش میکوبه و با همون لحن شاد و مهربون همیشگی میخونه :
" ابراب خودم سامولی علیکم ابراب خودم سرتو بالا کن... "
من هم سرمو بالا میکنم و یه نگاهی بهش میندازم . اون ادامه میده :
" ابراب خودم بزبز قندی ابراب خودم چرا نمی خندی ؟! "
وهمه میخندند، من هم میخندم و اگه حرص دنیا گلومو نگرفته باشه دستی به جیب میبرم و اسکناسی به اون میدم . آخه طبق تعریفی که از هنر توی ذهنمه اون هم یه هنرمنده .
به یاد آهنگی میافتم که چند سال قبل یکی از خوانندگان وطنی خونده بود :
" به زمین خوردن دلقک
یا درآوردن شکلک
واسه اینه که تو بخندی
مث رسم شاه و تلخک ... "
من هم با اینکه میدونم که این بازیها و اداها
" واسه نونه واسه نونه تا به کارش تو بخندی
که اگه اینو بدونی تو به دلقک نمیخندی تو به دلقک نمیخندی ... "
ولی باز هم به کارش و اداهاش میخندم .
دوست دارم مثل بچگی ها اونجا وایستم و همراه آواز خوندنش دست بزنم و شادی کنم وکودکانه سرمو به چپ و راست حرکت بدم . ولی بخاطر اینکه ادای آدمای متشخص رو درآورده باشم پای معرکه اون نمیشینم و آروم از کنارش رد میشم؛ و در حالی که دارم از اون دور میشم هنوز صداشو از پشت سرم میشنوم که با همون صدای خش دار و لحن شاد و مضحک همیشگی میخونه :
"حاااااااااااجی فیروزم ساااااااااااالی یه روزم
حاااااااااااااجی فیروزم ساااااااااااالی یه روزم"
ساحره
در شبی سرد وحزین
که رخ ماه به صد پاره ابر
گاه میشد مستور
وگهی خنده کنان
از پس یک تکه ابر
چشمکی بر غم دنیا میزد
من به همراه نسیم
ز پی خاطر آن سرو سهی میرفتم
تا در این دوره بی رحم و غریب
که دگر نیست دلی با تو حبیب
من به دنبال دلی ساده و عاری ز فریب
تا که این خوان پر از درد و حدیث
بغل سفره او بگشایم
تا که او هم ز سر سفره من
لقمه ای از غم جان ریخته ام بر گیرد
یا که من هم ز پی اش
بر سر سفره آن خواجه مهر
تکه ای از غم سنگین دلش بردارم
و بدین سان ما هم
از سر کوچه آن شاعر پیر
و در آن خلوت دلخواسته اش سیر کنیم
تا که شاید به دمی
دلمان همچو کبوتر
آزاد
بشکند این قفس تیره خاک
و پرد سوی دیاری که در آن
نیست از جور وجفا هیچ سراغ
وکسی نیست در آن
که زند شیشه عشق تو به سنگ
و به صد چاک کند قلب تو با ضرب خدنگ
یا تلنگر بخورد
بر لب نازک این خونین جام
و دلت شکوه کند از تو مدام
که چرا باز نشستی بیکار
خیز و از دوش بینداز این بار
و به دریا بزن این دل به امید
که کند درد تو را چاره به مهر
و بدان دیده خون دیده بکن
همه هستی او جادو و سحر
ولی افسوس که من هیچ ندارم آن دل
که توانم بزنم بر دریا
و مرا نیست چنان تاب و توان
که توانم کنم آن چشم نگاه
چون که آن ساحره نامی دهر
میکند سحر جهان را به نگاه
آسمون پنبه ریزونه
” چه برف قشنگی داره از آسمون میباره ! انگار خدا همه فرشته های پنبه زن رو صدا كرده و بهشون دستور داده كه پنبه ابرا رو بزنن و واسه زمین یه لحاف سفید بدوزن . چقدر این پنبه ریزون قشنگه ! چه كیفی داره تو این هوای برفی ، توی اتاق گرم ، كنار پنجره بنشینی و در حالی كه داری یه لیوان شیر گرم نوش جان میكنی ، بارش برفو تماشا كنی !"
اینا حرفای اون دختر بچه بی سر پناهیه كه توی این هوای سرد و سنگ تركون، یه جایی توی این شهر بی احساس ، زیر یه پل ، از شب تا صبح دستای از سرما سیاه شده اش رو به هم میماله و بینشون با نفس نه چندان گرمش هاااااا میكنه و از سرما میلرزه ، در حالی كه زیر اندازش یه بریده كارتن مقواییه و رو اندازش چند تكه گونی پاره پاره . و هیچ وقت هم از خدا گله نمیكنه !
خدایا ! من میخوام به جای اون دختر بچه معصوم خیابون خواب از تو گله كنم .
آیا این حقه كه توی این هوای برفی و سرد ، اون فرشته كوچولوی نحیف یه چاردیواری گرم واسه زندگی نداشته باشه و هزاران مرفه بی درد ، یه جایی اون طرف تر از اون ، توی خونه های مجللشون شون ، توی استخر آب گرم وسونا و جكوزی و هزار كوفت و زهر مار دیگه... بدنهای پلیدشونو بشورن و صورتهای از خوشی گل انداخته شونو سفید و سفید تر كنن ، تا شاید سیاهیهای قلبشون پدیدار نشه .
ولی افسوس كه اون استخرهای آب گرم هم نمیتونه یخ قلبای اونا رو آب كنه .
خدایا ! پس مهربونیت كجا رفته ؟!
آیا نمی شد یك هزارم اون چیزایی رو كه به اون آدمای مرفه تن سپید و دل سیاه عطا كردی ، به اون بچه های بی سرپناه تن سیاه و دل سپید میدادی ؟ آیا نمیشد ...؟
خدایا ! پس لطف و محبتت كجا رفته ...؟
گوش كن !
گوش كن ! …
باز داره صدای اون دختر كوچولوی معصوم میآد :
”چه برف قشنگی داره از آسمون میباره !.... چقدر این پنبه ریزون قشنگه... !"
معشوقه من
وقتی باهم هستیم گذر زمانو حس نمیكنم . وقتی باهاش خلوت می كنم میرم تو یه دنیای دیگه . موقعی كه باهاش هستم وسوسه میشم كه طعم شیرین لبش رو بچشم ؛ پس تو بغل میگیرمش ، دستامو دور كمرش حلقه میكنم ، لبامو به لباش می چسبونم و اونوقته كه از خود بی خود میشم و با هم شروع به عشقبازی میكنیم . دستامو روی تن سفیدش كه حركت میدم ، قلقلكش میشه و میخنده . وای كه چقدر خنده هاشو دوست دارم .
خیلی دوستش دارم . زندگیمو به پاش گذاشتم . نمی تونم بدون اون زندگی كنم . دوست دارم تا آخر باهاش باشم . می دونم كه اونم باهام میمونه . آخه آخر معرفته !
اونم منو خیلی دوست داره ، اینو از تو حرفاش میخونم . خیلی با همدیگه همدلیم . اونم مثل من موسیقی همه زندگیشه و بدون موسیقی میمیره . وقتی دلم میگیره اون تنها كسیه كه میتونم دردمو بهش بگم ، اونم دلداریم میده و آرومم میكنه . وقتی ناراحتم اونم ناراحته . وقتی شادم اونم خوشحاله و همراه شادیهام میشه .
خیلی خوشكل و خوش اندامه ، اونقدر كه تو همون نگاه اول آدمو شیفته خودش میكنه . ولی اون چیزی كه منو بیشتر عاشق اون كرده شیرین زبونی هاشه . وقتی شروع به صحبت میكنه ، من محو صحبتاش و لحن دلنشین صداش میشم .
اولین بار كه دیدمش برق نگاش سحرم كرد . عاشقش شدم .اونقدر دنبالش رفتم تا گیرش آوردم . اون موقع همدیگه رو خوب درك نمی كردیم و فقط با هم حرفای معمولی میزدیم . مدتی كه گذشت بیشتر دركش كردم و بهش دلبسته شدم . اما قضیه همینجا تموم نشد و تا به خودم اومدم وابسته اش شده بودم و اون شده بود معشوقه من .
بیشتر اوقات با همیم . توی دانشكده اكثر بچه ها ما رو با هم دیدن و میدونن كه اون مال منه و كس دیگه ای نباید نزدیكش بشه.
خیلی با وفاس . هر وقت خواستم باهاش باشم نه نگفته . شبا و روزای زیادی با هم بودیم و ساعتها به درد دل هم گوش دادیم و با هم راز و نیاز كردیم .
لبامو كه رو لباش میذارم ، یواش یواش تنش گرم میشه ، اشك تو چشاش حلقه میزنه و اونوقته كه سفره دلشو باز میكنه و هق هق میزنه زیر گریه . منم همدلش میشم و پا به پاش میرم . وقتی از صحبت و درد دل خسته میشیم ، سرشو روی شونه ام میذاره و آروم به صدای قلبم گوش میده .
خیلی خاطرشو میخوام . اگه كسی بهش دست درازی كنه ناراحت میشم و اگه بهش صدمه ای برسه دلم ریش ریش میشه .
هنوز نتونستم خوب بشناسمش . گمون نكنم كه حالا حالا ها هم بتونم ، چون همیشه از من جلوتره و من باید بدوام تا ازش عقب نمونم .
روحش خیلی بزرگه ، به وسعت دریا . تموم غما و شادیهای دنیا تو دل كوچیكش لونه كرده ، اما تا باهاش صحبت نكنی لب از لب باز نمیكنه . آخه طفلكی خیلی با حیاس .
اونایی كه میشناسنش میدونن كه تموم تعریفایی كه ازش كردم عین واقعیته.
این معشوقه من ، ساز منه ؛ فلوت .
چشم براه
روزی خواهی آمد
و مرا در آغوش خواهی کشید
و در تنگنای زلال دستانت خواهی فشرد
و من
سرشار از اشتیاق
دستانم را به نشانه استقبال از تو خواهم گشود
و در وسعت آبی بازوانت گم خواهم شد
گونه هایت را خواهم بوسید
چشم در چشمانت خواهم دوخت
و از ورای دیدگانت
تا اوج ابدیت
پرواز خواهم کرد
ای از تبار زیباترین حقایق آفرینش
ای همزاد زندگانی من
ای مرگ
تبلیغات 